پائیزصحرا


پائیزصحرا

به توفکرمی کنم...صبح می شود

ازاینکه دروبلاگ من هستی خوشحالم...

+نوشته شده در سه شنبه 1 شهريور 1398(62بازدید ),ساعت11:52توسط پانیامه | |


دردهایم،آرام آرام روی خطوط کاغذ شعرمی شوند...

کنارشان

طرحی ازتوکشیده ام...

که می خندی

طرحی ازمهربانی هایت...

که میدانم پشت بغضهایت مخفی کرده ای...

ورق بزن

تا به فصل دردهایم برسی...

نگاه کن

دربن بست توگیرکرده ام...

ودرون توخاک می خورم

کسی صدایی ازمن نمی شود...

صداها دروغند

ودروغ تمام حقیقت های دنیاراپاک کرده است...

می دانی؟فراموش کردنت کارسختی نیست...

فقط کاش

خیابانی باشد...

مراببرد وبرنگرداند...

دلتنگی هایم راپنهان می کنم وبه خانه می روم...

این روزها...

چیزی برایم

غمگین تراززن بودن نیست...

 

 

1391/2/24...........پانیامه

 


+نوشته شده در یک شنبه 24 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت17:36توسط پانیامه | |

دریا،شباهت عجیبی به اتاق من دارد...

من دریارابه اتاق خوابم آورده ام...

نگاه کن...

نگاه کن که ماهیانش چگونه هنگام خستگی برایم آواز می خوانند...

آوازی به سنگینی این اتاق آبی

وبه غمناکی آخرین ترانه ای که با توشنیدم...

دیگر.،به معجزه باتوبودن امیدی نیست...

من اما...هنوزمنتظرحادثه ام...

وتوامشب...

به تمام شب من دعوتی..

شکلت رانمیدانم...

اندازه هایت راهم بلدنیستم..

که اگربلدبودم...

توراپشت این اتاق آبی جانمی گذاشتم...

پس می خوابم...

بیدارم نکن...

شایدامشب،پشت پلکهایم

خوابت را

خواب ببینم...

                                                     1391/2/23.......پانیامه

+نوشته شده در شنبه 23 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت15:40توسط پانیامه | |

 

شب چیزعجیبی است..

همه خوابیده اند..

خداهم..

من اما

بیدارم

خوابت را میبینم..

دراین اتاق خالی

دستهای تو

ضیافت شام من

ودوفنجان قهوه ی اسپرسو..

واین اخرین پنج شنبه ی خاکستری باهم بودنمان است

وازاین شام اخر..

انگاردیگر

هیچ چیز شبیه قبل نیست...

من هم به پایان رسیدم...

تمام شدم انگار..

تظاهرمیکنم اما..

که همه چیزروبراه است

وهیچ چیز تغییری نکرده است..

همین روزها..

یک جایی همین دوروبرها..

حتما راهی برای گریزهست..

تابه توفکرنکنم..

ودلتنگیهایم را..بپوشانم..

گاهی می اندیشم..

ایا

مرضی

بدترازدلتنگی

هست؟

 

پانیامه........25/6/1390

 

+نوشته شده در جمعه 25 شهريور 1390(بازدید ),ساعت18:46توسط پانیامه | |

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست


که زرق و برقش شخصیتم باشد


من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو


میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی


قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند


دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم


دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است


به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی


دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی


و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی


تمام حرف هایت عوض میشود


دردم می آید نمی فهمی


تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است


حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر


حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 25 شهريور 1390(بازدید ),ساعت18:7توسط پانیامه | |

مردی که عمیقترین اقیانوس را به حواب من اورد..

ومراازدوردست ترین سرزمین دلگیرشمالی صدا زد.. 

سالهاست که برنمی گردد..

رفت..نمی ماند..گفته بود..

اما اگر قصه ی دل بستن من بود،که کارازکارگذشته بود..

ایادوباره زنگ در،مرا به انتظارصدایش خواهدبرد؟

 

 ایادوباره انگشتانش را،لابلای ابریشم موهایم خواهد کشید؟

هنوز صدایش رامیشنوم که نوازشم میکند:-رویای شبهای تنهایی من؟مرا نمی بوسی؟

من از انتظار بیزارم...

من ازاین انزوای صدساله بیزارم..

ابی ارام من!

به پاکی زنانگی ام،که باتورفت و برنگشت،سوگندمیخورم

دیدن تو بادیگران،غم بزرگی است که مرا به انتها میکشاند..

برنمی گردی اما...

هنوز وهرشب،درعمیق ترین اعتراف های شبانه ام می اندیشم

:چرا صدایم کردی؟اگرعاشق نبودی

ماه کامل من!

کاش شعرهایم را،درمهتابی ترین شبهایت بخوانی و به من

بگویی:ایا گاهی،به من فکرمیکنی؟

 پانیامه........22/4/1390

 

 

+نوشته شده در چهار شنبه 22 تير 1390(بازدید ),ساعت18:21توسط پانیامه | |

عزیزم...

وصیت میکنم به تو

بعدازمرگم...مرااهسته درگوربگذاری...وگورم را...درانتهایی ترین نقطه قبرستان..

تارویاهای زیبایم ازهم نپاشد...

به جای مجلس ختم،برایم شب شعربگذاری،

تاروح پرتلاطمم ارام بگیرد...

کتابهای شعرم رابا من دفن کن...

تا بعدازظهرها فروغ بخوانم و نیمه شبها شاملو...

شبهای جمعه،برایم شکلات تلخ خیرات کن...

به یادتمام شیرینیهای تلخ زندگیم...

برای دیدارمن،نیمه شبهابیا...

من ازسکوت وتاریکی میترسم...

پس اندازم را،به زن تن فروش سرخیابان بده،تاشاید چندشب ،کنارفرزندانش بخوابد...

لباسهایم را،به دخترک دیوانه ای که درهمسایگی مادرم زندگی میکند،شایدبرق شادی را دوباره درچشمهایش ببینم...

ودستنوشته هایم را،به ان پسرک شاعری...که روزی ازمن پرسید:چگونه ازعشق بنویسم؟

وتو عزیزم...بدان که درخوابگاه ابدیم،،بدنم هوس بوسه هایت را خواهدکرد...

موج بیتاب من...چراصدایت میلرزد؟

غمگین نباش...دراین ازدحام اهن وصدا،من دراین خانه کوچک سنگی

اولین شب ارامشم راتجربه خواهم کرد...

تا همیشه،دوستت خواهم داشت...

 پانیامه........29/3/1390

+نوشته شده در یک شنبه 29 خرداد 1390(بازدید ),ساعت10:56توسط پانیامه | |

صدایم زدی:-پانیامه؟عزیزم کجائی؟

-اینجاهستم،دنبالم نگرد...پیش توهستم...

درانتهای اخرین لبخندتوایستاده ام..مرانمی بینی؟

..ای کاش قصه دنیا تمام شود..وپانیا درداغترین نقطه ی  لبهایت منجمدشود...

انوقت دیگر بوسه هایت تنهانیستند...

هرکه راببوسی،گرمای لبهای پانیا رااحساس میکنی...

وتوتازه می فهمی،که پانیامه درتو گم شده بود وتونمی دانستی!

پانیامه......6/3/1390

+نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390(بازدید ),ساعت10:51توسط پانیامه | |

دل من،ارامش روح خسته تورا می خواست...

ودل تو،اندامهای جنسی مرا..

شب باتوبودن راتجربه نکردم..لعنت به من واین احساس گناه...

تمام شد..

دیگرنیستم،تاصدای ضربان قلبم را،پشت هرپروازت حس کنی..

نیستم تا صدایت بزنم..وتوشروع قصه عاشقانه هرشب بشوی...

بعد تودیگرهرگز،عشق را تجربه نخواهم کرد...

ای کاش ...تمام شوددنیا...

تا گوشهایم،ازصدای قدمهایت خالی شود...

بی تو من هرشب...کابوس را به انتظارمینشینم...

ولی مطمئنم...

تمام انان که درشبهای یخ زده ی دیماه

تن اتشین خودرابخشیدند،تادل معشوقشان راگرم کنند....

روزی به بهشت خواهندرفت..

توهم،به شروع پایان ناپذیر فصل سرد،ایمان داری؟

بگوهنوز

مرادوست داری؟...

پانیامه......6/3/1390

 

+نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390(بازدید ),ساعت1:47توسط پانیامه | |

روی سنگ قبرم...

شعری بنویسید،بادکلمه ای زیبا

بعد،سنگ قبرم را پشت وروبگذارید

تا حوصله ام سرنرود...

+نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1390(بازدید ),ساعت1:47توسط پانیامه | |

وقتی ازبرهنگی با من میگویی...دیگرچه چیزی برای مخفی کردن مانده است؟

میدانم...یکی ازهمین شبهای پایان ناپذیررویایی...

تورادراغوش خواهم گرفت...میدانستی دیگربوسیدن توهم ارامم نمیکند؟

رویای خیس امشب هم به پایان رسید

ونشدبه توبگویم:که چقدردوستت دارم...

وازتوبپرسم:که چقدردوستم داری...

وبازهم من میمانم وچشمان منتظرتو که ارامترازهمیشه نگاهم میکند...

 پانیامه.........22/2/1390

+نوشته شده در پنج شنبه 22 ارديبهشت 1390(بازدید ),ساعت18:19توسط پانیامه | |

تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری...

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم...

چون تو همراه من نیستی...

و صدای پایت بر دلم

نشسته است...

+نوشته شده در جمعه 16 ارديبهشت 1390(بازدید ),ساعت15:41توسط پانیامه | |

 

حل نمی شوی که در این فنجان قهوه

به سلامتی ات     ودکـــــا بنوشم

بر اندیشه ام که بنشینی

با دود سیکار بیرون می کشم ات

تا آنجا

که جایی برای نشستن ام نیست

اصلن

           من را بزن بیرون ...

می خواهم در این قهوه ی سرد

به سلامتی عصرهای پنج شنبه

                    ودکـــــــا بنوشیم !

ساراگرجی

+نوشته شده در جمعه 16 ارديبهشت 1390(بازدید ),ساعت15:41توسط پانیامه | |

یکی را دوست میدارم...

یکی را دوست میدارم ولی افسوس!!

ولی افسوس او نیز مرا دوست دارد!!!

چه حیف شد!!!

که عشقمان افسانه نمیشود...

+نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390(بازدید ),ساعت1:30توسط پانیامه | |



 

کسی چه میداند

 

شاید یکی از این همین شبها

 

از دوزخ بی پایان این روح سوخته

 

به بهشت لطیف سر انگشتانت پناه آوردم

 

آنجا که تمام تنم غرق نیکبختی ست

 

و رطوبت مطبوع لبهایت

 

کابوس خشک ِ شبهای منجمدم را به آخر میرساند...

 

+نوشته شده در چهار شنبه 10 ارديبهشت 1390(2بازدید ),ساعت23:30توسط پانیامه | |

بیا کنارم و نگذار در این شب معصوم

 

برهنگی چشمانم

 

 

تمام ستاره ها را مسموم کند

 

 

من استفراغ کرده ام تمام موعظه های پوشالی را

 

 

تمام دروغ های روشن را

 

 

تو بیا کنارم

 

 

تا به تمام دنیا نشان دهم

 

 

از این شب هرزه

 

 

چقدر مقدس میتوان

 

به طلوع خورشید تن فروش ِ صبح ِ فردا

 

 

نگاه کرد.

 

+نوشته شده در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1390(2بازدید ),ساعت1:14توسط پانیامه | |

 

یک روز صبح
در خیابان خواهم مُرد

 

 این منم،زنی تنها

 

دراستانه فصلی سرد
"
من سردم است"
می دانم
این را فروغ هم گفته است
اما اینجا کسی هست؟

 

با پاهایی صبورکه راست بایستد

 

و راست بگوید

 

که دوستت دارد
و بی هیچ توقعی

 

به خانه دعوتت کند؟
دستان خیره ات
باور نخواهند کرد
که در خیابان خواهی مُرد...

 

یک روز صبح
وقتی هوا سرد است

 

+نوشته شده در چهار شنبه 15 فروردين 1390(1بازدید ),ساعت1:58توسط پانیامه | |

یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

+نوشته شده در پنج شنبه 11 فروردين 1390(بازدید ),ساعت2:27توسط پانیامه | |